تبليغاتX
شب شعر




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





زندگی اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!

[+] نوشته شده توسط آرمان در 11:37 | |








[+] نوشته شده توسط آرمان در 10:8 |







عشق همیشه ماندگار و جاودانیست

ادبیات عشق :

جذاب ترین کلمه : آشنائی

متین ترین کلمه : دوستی

آرام بخش ترین کلمه : محیت

پاک ترین کلمه : وجدان

تلخ ترین کلمه : تنهائی

زشت ترین کلمه : خیانت

سخت ترین کلمه جدائی

و زیباترین کلمه : تو . . .


[+] نوشته شده توسط آرمان در 13:18 | |







سنگ و آینه

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست !

         

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com فریدون مشیری

                                                      


[+] نوشته شده توسط آرمان در 13:46 | |







× منو ببخش ×

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ازكشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
 

 

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 12:30 | |







باز هم تنهایی ...

عادت همه چيـز را ويران مي كند. واي بر روزي كه

چيزي ـ حتي عشـــــق ـ عــادتـمان شـود ...عاشق كم است

 وسخن عاشقانه  فراوان .ديگر سخن گفتن عاشقانه،

دليل عشق نيست و آواز عاشقانه  خواندن ،

دليل عاشق بودن ...ولي اي دوست ، تو نگاه عاشقانه ات

 را عاشقانه نگهدار و كلام ساده ي عاشقانه ات

 را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش

شب عشق در كنار عشق بوده است .


[+] نوشته شده توسط آرمان در 15:16 | |







× عاشقانه ×

                     عشق تصمیم قشنگیست بیا عاشق شو

نه اگر قلب تو سنگیست بیا عاشق شو

آسمان زیر پر و بال نگاهت آبیست

شوق پرواز تو رنگیست بیا عاشق شو

ناگهان حادثه عشق خطر کن بشتاب

خوب من این چه رنگیست بیا عاشق شو

با دل موش مهال است که عاشق گردی 

عشق تصمیم پلنگیست بیا عاشق شو

کار خیر است تامل به خدا جایز نیست

عشق تصمیم قشنگیست بیا عاشق شو


[+] نوشته شده توسط آرمان در 16:10 | |







دوستت دارم

دوستت دارم را

                  من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

     دامنی پرکن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

              که نشانی بر دوست

                                 راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست


[+] نوشته شده توسط آرمان در 0:42 | |







خیال ... !

 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

 

همش تقدیم به ... ؟ (نهار یادت نره . تقدیم به تو)


[+] نوشته شده توسط آرمان در 8:49 | |







وابستگی

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم                با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد            وابستگی ام را به تو باور کردم

 

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 10:45 | |







عاشقانه

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو

چرا اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میذارن

تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن

حباب دل سراب بشه .....

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم

ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام

یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 9:51 | |







من برگشتم

 

 

                    گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

                    گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

                    گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

                    گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

                    گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکنده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

             از آزادی آدمی

                            افزون تر باشد...

 

 

 

 

من برگشتم ......................


[+] نوشته شده توسط آرمان در 11:7 | |







خداحافظی

سلام . این پست پست خداحافظیه . دیگه داریم میریم .... ای روزگار .

امتحانا شروع شده . منم دیگه حال آپ کردن ندارم . اگه خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین .

این وبلاگم یادگاری بمونه اینجا شاید بعضیا ... یاد ما بیفتن . تا بودیم که کم لطفی کردن ...

به خاطر بعضیای دیگه هم در این وبلاگ جوااااااااااااااد ... (شاید تا اطلاع ثانوی ) تخته می شود . (نقطه سر خط )

دلم براتون تنگ میشه ....

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 14:30 | |







در زلال شب

شب٬ آن چنان زلال٬ که می شد ستاره چید!

دستم به هر ستاره که می خواست رسید!

نه از فراز بام٬

                    که از پای بوته ها

                                  می شد ترا در آیینه هر ستاره دید!

 در بی کران دشت

در نیمه های شب

جز من که با خیال تو می گشتم

جز من که در کنار تو ٬ می سوختم غریب!

تنها ستاره بود که می سوخت.

تنها نسیم بود که می گشت.

نظر هم یادتون نره لطفا ... تا بعد

اینم یه عکس خوشگل تقدیم به همه وبگردا(البته از نوع با معرفتش ):

 

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 13:46 | |







دعا

كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است.).

زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟”

پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”.

ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید”

مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟”

” از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.”


[+] نوشته شده توسط آرمان در 15:16 | |







شب تنهایی من

هیچکس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی ...

در قفس میخوانم

چه غریبانه شبی ست ...

                                  شب تنهایی من

 

 

نظر چی شد ؟


[+] نوشته شده توسط آرمان در 15:56 | |







حتما بخونین ... خیلی قشنگه . . .

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت


[+] نوشته شده توسط آرمان در 14:4 | |







زندگی

 بنا به اعتراض مثبت اندیشان عکس ها رو عوض کردم ...

 

 زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست . هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ...

صحنه پیوسته به جاست ...

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...

 

حالا بهتر شد ... ؟!  نظرو بده بیاد...


[+] نوشته شده توسط آرمان در 14:10 | |







دل نوشته ها

شمع در ان بزم از گریه بسوخت

خنده بیچاره ندانست که جایی دارد

هیزم سوخته شمع ره و منزل نشود

باید افروخت چراغی که ضیائی دارد

گوهر وقت بدین خیرگی از دست مده

اخر این در گرانمایه بهایی دارد

 

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم روزانه می لغزد

                    ولی یاران           

نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه

                  می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ می گریم........


پاییز عشق


[+] نوشته شده توسط آرمان در 15:20 | |







خواهم رفت ... به دورها

آرام و آهسته خواهم رفت به دورها جایی كه اثری ازمن نباشد جایی كه نفس كشیدن را از یاد خواهم برد در كویری سوزان در انتهای یك قرن درابتدای یك حس در اواسط سرنوشت، من خواهم مرد، معصومانه و پاك در خاكی یخ زده در فصلی دور از گرما، تنها خواهم مرد.
مزار خود را سر پناه كبوتران بی‌آشیانه خواهم ساخت، در زمستان سرد و بی روح، گرمای تابستان را به آنان خواهم بخشید، خاطراتم را باقی خواهم گذاشت برای آنان كه مرا دوست می‌دارند.
من خواهم مرد با امید اینكه شاید بر مزارم گل سرخی بروید، خدایا اگر سهم من این است كه آشیانه‌ای برای كبوتران بی‌بال شوم پس زمانی كه كوچ پرستوها رسید به آنان بگو به هر قاصدكی رسیدند داستان مرا بگویند كه زمان طولانی است منتظر آنان هستم، به تمام فرشته‌ها بگو بوی گل مریم را برایم بیاورند به آنان بگو كه عاشقانه گل‌های مریم را دوست می‌داشتم به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم به صدف‌های دریایی بگو مرا همیشه بیاد داشته باشند، به ماهیان بگو موج‌ها را نوازش كنند بگو كه فرشته‌ها بر بالای دریا به استقبالم بیایند بگو كه آنان می‌آیند بگو كوچ پرستو‌ها در فصل باز شدن گل‌های سپید زیررنگین كمان خواهد بود(خدای بزرگ بگو كه منتظرمی؟)
 

[+] نوشته شده توسط آرمان در 13:50 | |







تنهایی ...

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

یک شب از آبی چشمان تو باران بارید
آسمان دل من اشک فراوان بارید
نظم باران نگاه تو پس از یک رویا
رفت و آشفته ترین برف زمستان بارید
من نشستم که تو در خاطره ام بنشینی
و نشستی تو و یک ابر گلستان بارید
آسمان دل من صاف تر از آینه است
با نگاه تو هم از آینه باران بارید
یک شب از دفتر چشمان تو خواهم پرسید
که چرا لطف تو این گونه پریشان بارید !


[+] نوشته شده توسط آرمان در 13:33 | |







نقل قول

من در عجبم بر مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست میکشندش به خوادی به جفا

تا مرد میبرندش سر دست به وفا

 

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 14:34 | |







آتش عشق

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

مجنون هم هیزم آتش لیلی شد ...


[+] نوشته شده توسط آرمان در 12:59 | |







دوست داشتنی ها...

پنداشتی که چون زتو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره ی دیگر نیست

          

شادم که در شرار تو میسوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

           


[+] نوشته شده توسط آرمان در 14:11 | |







عکس

سلام . یه عکس های توپی گذاشتم که دهنت وا میمونه ببینی ... ادامه مطلبو ببین .

خدایی خیلی خوشگلن . ضرر نمیکنی

 

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط آرمان در 13:41 | |







بارون ...

چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟

مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!.....

لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...............

یه موقع هایی هست که به خودت می گی : الان می خوام بنویسم.هوا بارونیه.صدای باد و بارون قاطی شده با صدای یه خواننده عرب که شعر زیبایی می خونه با این مضمون که :

منتظرتم.خیلی وقته! با تو روزهایی دیدم که به عمرم ندیده بودم.تو دنیا رو برام با آرامش کردی.دیگه انگار هیچ چیز برای دونستنم نمونده.دیگه از هیچی نمی ترسم.منتظرت بودم و دنبالت می گشتم!

دم در اتاق رو که نگاه می کنم می بینم که بارون خیلی شدیدتر ازین حرفهاست.اینجور که پیش می ره اتاق خیس خیس می شه!!!وقتی هوا بارونیه نمی دونم چرا یهو تلپی می افتم توی حوض خاطره هام!!؟

اولین قصه قصه ما بود آخرین قصه از یاد نرفتنی هم قصه ما بود!

همین...!!!!!!

عاشق شدم و اون عاشق بود.گذشت روزای ما!

نمی دونم بارون کدوم روز نحس خزونی بود که دل تورو شست؟؟؟؟؟

فقط می دونم من اینجا

بی تو

خیلی تنهام!

دلگیرم!

من بارونیم!

بارونیم!!!!

امروز بارونیم ... بقیه عکسارو توی ادامه مطلب ببین . حتما ببین ... چه می ککککککککککنههههه این باروووون ....

 میدونستم همت نمیکنی بری ادامه مطلبو ببینی عکس خوشگلرو گذاشتم اینجا :( نظر یادت نره هااااااااا ... )

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط آرمان در 15:9 | |







گوشتو بیار جلو ...

گوشتو بیار جلو . میخوام یه چیزی بهت بگم : توی نظرات خصوصی برام شماره تلفن نذارین . کلافه شدم ... زنگ نمیزنم .

خوبی شما .....؟!!!

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 10:39 | |







دلتنگی ها ...

ساده است

 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است

و پیچیده نیز هم...

مارگوت بیگ

 

خدا"

رهگذر

 گیج ز هر عابر و هرکس

 :پرسید

 پس خدا کو نکند گم شده است؟

 همه از پرسش او سخت

... به خود لرزیدند

 


[+] نوشته شده توسط آرمان در 9:19 | |







عاشقانه ترین ها

هنگامی که مهر شما را می خواند از پی اش بروید اگرچه راهش دشوارو ناهموار است و چون بال هایش شما را در بر می گیرند وا بدهید اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند مهر ، همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد شما را مصلوب می کند و همچنان که می پرورد هرس می کند مهر ، شما را می کوبد تابرهنه کند می بیزد تا از خس جدا کند می ورزد تا نرم شوید آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند ... برگرفته از کتاب پیامبر خلیل جبران >
 
مرا به غربت سوال می بری

به سراشیب تردیدهای سخت

عاشقانه های من

ندانسته غمگینند ...

وگرنه

بیشترین سهم من از دنیا

دوست داشتن توست ...

( عکس خوشگلا رو گذاشتم ادامه مطلب ... زحمتت نمیشه اونجا ببین .)

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط آرمان در 14:27 | |







دل نوشته ها

خداوندا

خداوندا ، از شک های ما مراقبت کن ، زیرا شک ، شیوه ای برای نیایش است و شک است که ما را به رشد وا می دارد ، چرا که وا می داردمان که بی ترس ، به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم .و تا این امر ممکن باشد،خداوندا، از تصمیم های ما مراقبت کن ، زیراکه تصمیم شیوه ای برای نیایش است .به ما شهامت ببخش ، تا پس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم . که " آری " ما همواره " آری " باشد و " نه " ما همواره " نه ".که وقتی راهی را برگزیدیم ، دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی ، روح ما را ویران کند. و تا این امر ممکن باشد،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زیباترین گل
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز                                                                 

تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش

بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت

تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

 

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم

بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس

مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی

به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

 

( عکس های خوشگل گذاشتم ادامه مطلب اونجا ببینین ... نظرم یادتون نره .)

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط آرمان در 15:28 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس